دندون شیری

من امیدی را در خود بارور ساخته ام ,تار و پودش را با عشق تو پرداخته ام .مثل تابیدن مهری در دل مثل جوشیدن شعری از جان مثل بالیدن عطری در گل ,جریان خواهم یافت ...راه خواهم افتاد باز از ریشه به برگ,باز از "بود"به "هست"...باز از خاموشی تا فریاد!
حافظ و نگه دار من چشم های شماست !

منم روی زمین تنها ترین خاک خدا ...

 تموم شد !!!

فردا دیگه امروز نیست !( این حرف مسخره کلی بغض داره) خنثی>(این علامته بیشتر شبیه گریه های منه تا  این گریه)

تابستوون...پر

ماه رمضوون...پر

خوش گذروونی ...پر 

ول گردی ی ی  ...پر

خیلی چیزای دیگه هم پر در اوردن  اینا گزینش شدن !چشمک

  فردا صبح ساعت ٨ ژنتیک داریم (یعنی خواهیم داشت) منم دیدم اگه برم که خواب می مونم و نمی رم سر کلاس   واسه همین بلیطمو واسه فردا شب گرفتم  ی روزم باز ی روزه واسه خودشاز خود راضی

 

گریز غیر قابل انکار:

وقتی چشمم پاییز می شه

غم دلم گل ریز میشه...

وقتی چشام لبریز میشه

اشکای من آویز میشه ...

خودم بهتر از هرکی میدونم که بارون پاییزی می سوزونه دل آدمارو...

 

 وای مصیبت(نگراناملاش سوال) شروع میشه باز !!! باید  ی عالمه کتاب که قرار بوده بخونموخجالت  باز نخونده بر گردونم !!

 

فرشتهپروردگارا در این آخرین غروب ماه رمضان  من و باقی مانده ی اصلاح نا پذیران را اصلاح فرما !

 پروردگارا  یا کتاب های نخوانده ی ما را کم کن  یا مارا کتاب خوان !!

 پروردگارا ...(در گوشی بودخیال باطل )

 

 

 ...باز هم گریز :

_وقتی تو گریه می کنی ثانیه شعله ور میشه ،گر می گیره بال نسیم

گل خونه خاکستر میشه...

_وقتی  من گریه می کنم ترانه ها غم تر می شن ، شمدونی ها می ترسن و آیینه ها کم تر می شن

_وقتی تو گریه می کنی  ابرای دل نازک شهر ،آبی می شن برای تو

ستار ها می سوزن و مثل ی دسته رازقی پر پر می شن به پای تو ...

وقتی من گریه می کنم

وقتی تو گریه می کنی

وقتی من گریه می کنم ...

شک می کنم به بودنت ...

پر میشم از خالی شدن ...

گم میشه چیزی از تنم ...

اسیر بی وزنی می شم ...

رها شده تو یک قفس ...

کلافه میشم از خودم ...

خسته می شم از همه کس...

 

 

هفته ی اول امتحان اونم ٣ تا درس که بسیار زیاد دوست می دارمشان ...دروغگو

پیش تافل (این امتحان نیست چیزی شبیه زایمانهنگران )

اندیشه اسلامی

تاریخ صدر اسلام

اخلاق اسلامی

تموم شه این هفته (با خیر و خوشی )من باز میشم ساحل گرد خوش خیال کرم بریز آمار گیرخوش گذرون کم درس بخون (  از خود راضیبا کسره بخونین )

می ریم که ببینیم چه قدر عوض شده ایم و شده اند !!!

 

*

"گفت :تو دنبال منی یا من دنبال تو ام ؟

گفت:چه فرق می کند ؟ فعلا بدو

حالا تو هم فعلا بدو ! بدوکه الان یا تو می رسی به او یا او می رسد به تولبخند


+نوشته شده در یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت٦:٠٤ ‎ب.ظتوسط تارا مهاجر | نظرات ()
بپذیر

مشاهده یادداشت خصوصی

+نوشته شده در جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸ساعت٦:٠۳ ‎ق.ظتوسط تارا مهاجر | نظرات ()
که ای عشق ! پیش از آنکه خاکسترم کنی ..کاش می شناختم از راه , چاه را !

کمی چرت و پلا  بنویسم مخم حالش جا بیاد نیشخند

آدم حسابی بودن که کلا محاله  ،ادای آدم حسابی در اوردنم که بسی انرژی مصرف می کنه و این ماه رمضون و زبون روزه و سال و اصلاح و مصرف و ...(با خودم قرار گداشتم سیاسی بازی تا آزاد سازی تعطیل ) اصلن عینکاجازه نمی ده کمی خودمو آدم حسابی جا بزنم

 خل و چل بودم اساسی الان که قاطی پاتی کردم که دیگه نمیشه طرفم اومد شیطان 

چند وقتیه با یکی از دوستان که به مقدار لازم عزیز و گرامیست چشمک(می ترسم خودش بیاد بخونه ) شبا  از طریق مکالمات مکتوب  می شینیم مشاعره  بسیار زیاد حال می ده البته خوبیش اینه که وقتی به پیسی می خوری! حضرت حافظ  رو می آری یار کمکی  و آب هم از آب تکون نمی خوره نیشخند

تاااااا خود سحر بعدشم که تا خرخره تناول می کنی و بعدش  مثه بچه های خوب شب بخیر می گی و می ری می خوابی تااااا  غروب (کلا همش عبادت می کنی )و چون کمی  ضعیف و نحیف و کمی بیشتر هم نا خوش احوالی  هی  قربون صدقت می رن و  اینا...

و تو هم خوب خودت رو لوس می کنی مژه

** خبر فوری : با این برنامه فشرده ای که من دارم خاله خانوم جونم زنگولیده می گه بیا نقاشی های آز جانوری منو بکش !!!! من با ١٠ ساعت برنامه خواب با کلی ادا و اطور آخه وقت می کنم ؟؟؟   الان کمی شرمنده ام ها ولی خوب وقتی من تو تیر تک و تنها  تو غربت با اون همه استرس امتحان می دادم و اینا خوش خوشانشون بود که امتحاناشون افتاده شهریور  کسی اومد کمک من ؟قهر

از فردا ما همش مهمون داریم و من اصلا حالم خوب نیست  گریه

تازشم ١٠ روز دیگه باید بر بگردم ولایت و تبعید و اصلا دوست ندارم هنوز کلی جا هست که نرفتم کلی شیطنت هست که انجام ندادم  کلی درس هست که نخوندم  کلی کرم هست که نریختم .............زبانخداا ١٠ روز دیگه این تابستون رو اضافه کن (بی ماه رمضونا )

 *عنوان :حال میکنم با فریدون شیری تا باز کردم این اومد

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت٧:٠۸ ‎ب.ظتوسط تارا مهاجر | نظرات ()
بادیم و نیست وحشت جا و مکانمان ...

با اضطراب و وحشت و تشویش آشناست

ذهنی که با مبانی تفتیش آشناست

 

هرگز غزل نمی کند احساس خویش را

شعری که با قوافی اش از پیش آشناست

 

با پیر و شیر پنجه میفکن که روزگار

با کودکان قافیه اندیش آشناست

 

مائیم و خط قرمز و این جوهر سیاه

کلکی که با کنایه و با نیش آشناست

 

بادیم و نیست وحشت جا و مکانمان

باری اگر چه کلبه ی درویش آشناست

 

غیرت به باد داده بداند که باد نیز

با جزئیات کار کم و بیش آشناست

 

از مشکلات منطقه ی خیس واقفیم!

چون طفل نو رسیده که با ج.ی.ش آشناست

 

با شاه هم به خانه ی خالی نمی رود

بازیگری که با خطر کیش آشناست

 

مثقال ذره به موازات فی النخود

هر کس خلاصه با "عمل "خویش آشناست

 

وقتی خری سواری مفتی نمی دهد

یعنی که با حقوق الاغیش آشناست

 

از گرگ و میش حادثه دوریم و گوش ما

با نام گرگ بیشتر از میش آشناست

 

ما را به اعتبار محاسن فریفتند

این قوم سالهاست که با ریش آشناست

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸ساعت٦:٤٩ ‎ب.ظتوسط تارا مهاجر | نظرات ()
که من بیزارم از دیدار این خون وار ناهنجار ...ندارم جز زبان دل ای با دوستی دشمن

می بینیم که از فناوری روز نیز استفاده می کنند !!!

 جرم جدید :

ارتباط نا مشروع از طریق مکالمات مکتوب (چت) ...اون هم با زندانیان سیاسی در بند !!!!ابرو قطعا  اگه طرف بسیجی باشه  می شه در جهت هدایت  و اصلاح در مسیر راست !!!

 جدیدا فرموده اند که ما جز رسیدگی به امور معاش مردم وظیفه "هدایت " نیز بر عهده مان هست !!!متفکر فلسفه ی این هدایت چیست ؟ الله اعلم  (فقط!! چون خودشونم بعیده ...)

.

.

.

برادر

ای برادر

گر  که می خوانی مرا ...   بنشین

....ای برادر

تفنگت را زمین بگذار

تا که از جسم تو این دیو انسان کش برون آید!!! 

تو از آیین انسانی چه می دانی ؟

چه می دانی؟

اگر جان را خدا داده ست ؟

چرا باید تو بستانی ؟

چرا باید ؟


 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸ساعت٦:٠٩ ‎ب.ظتوسط تارا مهاجر | نظرات ()
امشب نمی دانم چه باید کرد...

شاد بودم تا نصفه های ی آپ شاد رفته بودم جلو پر خنده ....

ولی حالا پر بغضم پر دردم و تصویر عاطفه از جلو چشمام دور نمیشه دختری که تازه گرفتن

هی نیگاه به عکس می کنم نیگاه به به اسم میکنم ....

خدایا نه نه نه نه نه .......

این همون عاطفه است هم مدرسه ای من  اونی که تصویری که ازش دارم ی دختر شاد و خندون دبستانی بود که دو سال ازم کوچیکتر بود ؟

شوکه  شدم اصلا نمی فهمم  آخه چرا ؟ ها ؟ بگین دیگه  چرااااا؟

حد اقل بیاین بزنین  تو دهنم و بگین حرف نزن

خدایا  چرا ؟

آخه لا مروتا ....ای خدا بغض داره خفم میکنه و تصویر عاطفه از جلو چشمم دور نمیشه

خدایاااا عاطفه هم ی ترانه ی دیگست؟

 خدایا  اون فقط می خواست پدرش رو آزاد کنن همین ؟  به خدا همین 

همه ی دخترا بابایین مگه نه ؟ اونم فقط می خواست باباشو سالم ببینه ...

خدا  نشون بده خداییتو ....نشون بده دیییییییییییییییییییییگه !!! خدا طاقتم طاق شده اینقدر کشیدم و شنیدم ....خدا جواب ضجه هامو بده

بباین بگین کی لیاقت چادر سر کردن داره ؟ هان ؟ بگیییین دیگه ؟ کی این لیاقتو تعیین می کنه ؟ تو رو خدا بگیییییییییییییییییییییییین ؟

خدایا نفرین دل شکسته می گیره دیگه ؟ خودت گفتی ؟ خودت گفتی به اشک دل شکسته نگاه می کنی ؟ نیگام کن ببین با چه عجزی دارم التماست می کنم ! ببین خدایا فقط ببین

خدایا نفرییییین می کنم دلم پر درده خدااااا

بچه ها تو رو خدا واسه عاطفه  دعا کنید

 

بعدا نوشت:

عاطفه آزاد شد بعد از ٢٨ ساعت بدون چادر و با مقنعه ای پاره ! تو بیابون های اطراف بهشت زهرا ولش کرده بودن 

حالش خوبه ولی  روحیه اش ...

هر کجا هست خدایا ! به سلامت دارش

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت٥:٤۸ ‎ق.ظتوسط تارا مهاجر | نظرات ()
بر صلیبم ,میخکوب ! خون چکد از پیکرم ,محکوم باور های خویش...

...محکوم باور های خویش

بوده ام دیروز هم آگاه ،از فردای خویش.

مهر ورزی کم گناهی نیست! می دانم

سزاوارم ،رواست

آنچه بر من میرسد ،زین ناسزا تر هم سزاست

در گذرگاهی که زور و دشمنی فرمانرواست (١)

امشب موندم چی بگم ؟ واقعا اینجا رو ساختم که راحت تر حرف بزنم ولی هنوز  که هنوزه به خودم اجازه نمی دم همه حرفامو بگم !! نه از ترس کسی یا گذر آشنایی که همه ی اینا بهونست ... می ترسم که حرفام شک باشه و  فک کنم داشتن همچین حرفایی تو ذهن هم ی جوری کفر ه !! یا حد اقل گناهه ناراحت

دلم نا جووووووووووووووور گرفته  دل شکسته  اصلا خورد شده شیکسته !!  هیچ ستاره ای که بتونه حال و روزم و شرح بده هم وجود نداره   

خوبه حد اقل تو این ماه این اتفاقا می افته  ماهی که ساعت به ساعتش رو  متعلق به وجودی می دونم که ....

خوشا آنان که الله یارشان بید ...

خودم که دارم می نویسم می فهمم پریشون و بی خود می نویسما ولی باز خوبه می نویسم  

بازم مثل هر  نیمه شب تا سحر دیوان حافظ و شعرای فریدون مشیری  رو می گشتم تا پیدا کنم حال و روزمو از زبونشون ...

دریغا ،دریغا،ندیدیم

که دستی درین آسمان ها ،

چه بر لوح پیشانی ما نوشته ست !

دریغا ،در آن قصه ها و غزل ها نخواندیم ،

که آب و گل عشق با غم سرشته ست!

فریب و فسون جهان را

تو کر بودی ای دوست ،

من کور بودم...!

*(١): با اینکه منظورم کاملا اخلاقیه  ولی هرگونه برداشتی آزاد است

.

.

.

ما نام خود ز دفتر دلها سترده ایم/در دفتر جهان ورق باد برده ایمخنثی

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت٥:٢٤ ‎ق.ظتوسط تارا مهاجر | نظرات ()
...آنگاه کودکان را تعلیم می دهند: یک شاخ از درخت نبایست بشکند!!!

 تورا این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران ...

تورا تزویر غمخواران زپا افکند

...

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک, اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم ...

 

 

آخ که چقدر حرصمو در اوردین با رفتارای مسخره و بی مفهومتون عصبانی

هر چی خواستم این حرفارو به اینجا نکشونم نشد ولی حالم از همتون به هم می خوره بی برو برگرد

آدمایی که طاقت  شنیدن حرف حق رو ندارین و وقتی کم می آرین از اسلام مایه می زارین 

هیچی نمی گم دیگه چون بیشتر ازین اجازه ندارم حرف بزنم ولی همین قدر بگم که  ازونایی نیستم که فکر کنین باروزنامه و سایت و  اینا به اینجا رسیدم و الان و این چند وقت روزگارم از دستتون  به این وضع کشیده شده  که اینجوری راجع به من قضاوت می کنید !!

نه شاید خیلی بیشتر از شماو امثال شما  تو اصل داستان  بودم و آدماشو درک کردم  ناراحت

 بشنوید!!!

این "وای" مادر های جان آزرده است

...

دست ها از دستتان ای سنگ چشمان , بر خداست

گرچه می دانم ,

آنچه بیداری ندارد ,خواب مرگ بی گناهان است و وجدان شماست

با تمام اشکهایم ,باز ,_نومیدانه _ خواهش می کنم

بس کنید !

بس کنید !

فکر مادر های دلواپس کنید ...

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت٥:۳٥ ‎ق.ظتوسط تارا مهاجر | نظرات ()
از پادشاهان بیزار نیستم ,بگذار بر مردم حکم برانند اما فقط هنگامی که عاقل ترند!!

 امروز همش حرفای ستاره دار میزنم چون هیچ حرفی واسه گفتن ندارم اگه دنبال حرف حساب هستین دیگه  ادامه ندین و پایین تر نرین!نیشخند

 

*من نمی دونم چرا هیچ وقت اتاقم تمیز نمیمونه ! ؟؟همیشه 2 روز اول که می رسم اونم با کلی عجز و التماس والد و والده ی عزیز  که چون روزای اوله سعی می کنم تمیز نگهش دارم ...ولی خدای بالا سر شاهده  بیشتر از دو روز نمیتونم اینجا تمیز بمونم !( البته خونه ی خودم همیشه برق میزنه ها اونم به برکت کارگرای محترمچشمک)>( زبون روزه نمیشه خالی بیخود بست )

**سال کنکور دکتر نکویی  تمام سعیش رو کرد به من یاد بده پشت میز درس بخونم  و مثه گونی گندم رو زمین پهن نشم !نیشخند حتی به زور هم متوسل شد  اما نشد  که نشد(یکی از علل پیشونی بلندی دکتر داشتن دانش آموزی مثل من بوده )

و هنوز که هنوزه  من میشم مرکز پرگار و به شعاع 1 متری خودم کتاب میچینم و تنها زحمتی که میکشم  اینه که  زاویه ام رو عوض میکنم و خودمو روبروی جزوه ی مورد نظر قرار می دم    خجالت

حالا که  روم باز شده دارم خودمو بهتون میشناسونم اینم بگم که هنوز ی عده ی کثیری دارن روم کار میکنن    که خودمو از جرگه ی جغد ها  جدا کنم و شب و روز واقعی رو بشناسم که هنوز تلاش هاشون نتیجه نداده ( وخامت این وضع به حدیه که من  ترم گذشته بعد عید به هیچ کلاس 8 صبحی نرسیدم و اگه نماینده کلاس  و دوستان  هوامو نداشتن  من قطعا  ازدرس باکتری و ویروس حذف می شدم ...خدایا به برکت این ماه عزیز منو امثال منو اگه از وضعشون ناراضین اصلاح کنخجالت)

***تو ماه رمضون مسئولیت سحری دادن به بندگان خدا به دوش من افتاده مژه اینقدر هم این مسئولیت رو به نحوه فوق احسنت انجام میدم !!( که پدر امروز ازم پرسید تو این چند وقت نکنه خوابی چیزی دیدی اینقدر خوب شدی؟؟سوال)

دلم می خواد ی لیست از هرچی عادات مزخرف دارم بنویسم ببینم چه  جونوری هستم که نگران مادر بهم گفتن فقط واست دعا می کنم یکی مثه خودت قسمتت بشه که بتونه با تو عادتات بسازه ( شاید همین جا جوون واجد شرایط پیدا شد از خود راضیچشمک)

التماس دعا مخصوصا الان که آنفولانزای مشکوک به نوع  آ  گرفتم لبخند

 

* عنوان پست: جمله ای ازجبران خلیل  که خوشم اومد و کاملا بی ربطه و تاکید دارم رو تیکه ی عاقل ترند شلبخند

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت٥:٠٦ ‎ق.ظتوسط تارا مهاجر | نظرات ()
چراغ چشم تو ...

تو کیستی ,که من اینگونه ,بی تو بی تابم ؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم .

.

.

.

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه !

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین ,آه !

مدام پیش نگاهی ,مدام پیش نگاه

.

.

.

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر !

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر !

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف !

ستاره هارا از آسمان بیار به زیر ؟

تو را به هر چه تو گویی , به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه , صبر مخواه .

که صبر راه درازی به مرگ پیوسته ست!

تو آرزوی بلندی و ,دست من کوتاه

تو دوردست امیدی و پای من خسته ست .

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته ست.

* هرگونه برداشت "سیاسی" بلا مانع می باشد نیشخند

+نوشته شده در یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸ساعت۱٠:٠٤ ‎ب.ظتوسط تارا مهاجر | نظرات ()
بگذر شبی به خلوت این همنشین درد تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد ؟

 داشتم فکر می کردم چقدر  دوره زمونه عوض شده ( اوا خواهرمژه)

 امروز و ١۶ سالگی خودم رو با خواهر عزیز دردونه ام داشتم مقایسه می کردم  دیدم چه خواهر خوبی بودم واسش ها ....جاده صاف کن بودم اساسیچشمک

واسه چه کارایی من اجازه می گرفتم و تازه اجازشم بم نمی دادن .... اون وقت این جقله تازه شاکی میشه میگه منو محدود می کنن !!! (آخ چه حالی میداد مثه من واسه ی جشن تولد ی هفته التماس می کرد و هر چی می گفتن مجبور می شد بگه چشم ) خانوم ساعت ١٢شب تازه زنگ میزنه  میگه زود نیاین سراغم ها آبروم میره فکر میکنن بچه مامانی ام  !!! آخه ربطش رو می گفت خوب بودسوال 

 هم حس من به اطرافمو اطرافیانم  عوض شده هم اطرافیانم دیدشون به من و دنیا !!! ولی هنوز غصه می خورم و حسرت !!!  بیشتر وقتی غصه می خورم که رفتارشون رو با خواهرم می بینم و ازادی هاشو با آزادی های خودمو برادرم مقایسه می کنم !!!

یادم می آد همیشه آرزوم بود با دوستام برم نمایشگاه کتاب  ولی این اجازه هثچ وقت صادر نشد حالام که دیگه از هفت دولت آزاد شدم خودم دوست ندارم برم !  (چقدر ساده و کودک بودم ها خجالت این روزا حتی واسه توضیح دادن اینکه کجا میرم هم دلم تنگ میشه )

یادم می آد دلم می خواست ی جا که میرم ١٠٠ بار بهم زنگ نزنن و بگن مراقب خودت باش  و حالا آرزومه بابام زنگ بزنه بپرسه کجام و مراقب خودم باشم  ! (بابا وقتی می خواد گیر اخلاقی و حجابی بده می گه هم مراقب خودت باش هم مراقب خدای بالا سرت ! منم چه چشم هایی که میگم و ...فرشته)

یادمه همیشه من و داداشم که پشت سر هم بودیم سعی می کردیم آمار همدیگرو بگیریم و  زیراب زنی کنیم واسه هم , چه قدر بهم میچسبید  وقتی مامانم نمیدونست کجاست سریع لوش بدم  شیطان حالا عشق می کنم وقتی زنگ می زنه میپرسه چه خبر  چی کارا میکنی تا ی هفته آمارمو بهش بدم وکلی ذوق می کنم وقتی میگه مواظب دور و بری هات باشی ها کوچولو قلب ( آخ  من عاشقتم خان داداشچشمک)

 تو همه  ی این تغییرا هنوز احساسم به مامانم دست نخورده و هنوز عین  بچگیام لجم می گیره از مامان بازیاش و نصیحتاش  ( الهی قربونش بشم خیلی گله ها من خیلی ی دندم )

جقله هم که حرف زدن نداره خودم بزرگش کردم می دونم چه دست گلی بزرگ کردم ولی نمی دونم چرا یهو از دستم در رفت زیادی بهش رو دادم که ای کاش نمی دادم خیال باطل

 دلم  میگیره  وقتی که فکر میکنم ممکنه  این احساسا هم ی روز عوض بشه و اینقدر  عوض بشم  و خدای نکرده عوضی بشم که برم و هیچ وقت سراغشونم نگیرم    ...

* چقدر متفرق فکر می کردم و نمی دونستم تا امروز! از ١۶ سالگی سارا شروع شد به عوضی شدن من رسید متفکر خوب شد بیشتر فکر نکردم

** فکر کردن آدم روزه دار هم ایشالا عبادته ! وقتی هم قند به مغزم نمیرسه جز اینم نباید فکر کنمچشمک

* خبر مسرت بخش دیگه گذر کردن از درس شیرین بیوشیمی بود که با یاری همساده این وری و اون وری تموم شد  بالاخرهنیشخند

*  التماس دعا

+نوشته شده در یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸ساعت٤:٤٤ ‎ب.ظتوسط تارا مهاجر | نظرات ()
زین بیابان گذری نیست سواران را ,لیک دل ما خوش به فریبی ست,غبارا تو بمان!

کاش می شد  هر چیزی که شادمون میکنه کودکانه واسش ذوق کنیم (مث من و مهمونی های افطارچشمک) ,  نه مثل الان که باید کلی روابط و ضوابط اجتماعی و سیاستمدارانه رو حتی واسه ذوق کردنامون اعمال کنیم !

یا مثلا  اگه کسی رو دوست داریم راحت بهش بگیم و  نگران غرور و آبرومون نباشیم و احساس نیازمون به دوست داشتن آدما رو خیلی راحت تر از حالا ارضا کنیم !

کاش می شد من حرف دل آدمارو از تو چشماشون می خوندمعینک (یاد ی سریال زمان بچگیم افتادم ,کاشکی!) اون موقع رفتار و برخورم با آدما اینقدر با تردید نبود  مثه حالا

کاش

کاش

کاش

* بازم هر حرفی زدن نداره , کاش میشد همه ی حرفارو زد و هر حرفی زدن داشت نیشخند 

**کاش بیوشیمی جزو امتحان علوم پایه نبودناراحت

یا ...کاش من تو بیوشیمی خوندن اینقدر خنگ نبودم خجالت

***کاش غر زدن وجود نداشت  یا ... ای کاش من غر زدن بلد نبودمچشمک

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸ساعت۳:٤٥ ‎ق.ظتوسط تارا مهاجر | نظرات ()
آن که دانست زبان بست وان که می گفت ,ندانست...

من باهارم ,تو زمین

من زمینم ,تو درخت

من درختم ,تو باهار

ناز انگشتای بارون تو ,باغم می کنه

میون جنگلا طاقم می کنه .

تو بزرگی مث شب .اگه مهتاب باشه یا نه

                                                     تو بزرگی

                                                                    مث شب.

خود مهتابی تو اصلا ,خود مهتابی تو...

تازه,وقتی بره مهتاب  و

                               هنوز

شب تنها,باید

راه دوری رو بره تا دم دروازه ی روز,

مث شب گود و بزرگی ,مث شب

تازه , روزم که بیاد ,

تو تمیزی  مث شبنم ,

مث صبح.

 

* هی خواستم  بنویسم از احساسم  بگم هرچی تو دلمه ...باز به این نتیجه ی الکی منطقی رسیدم  که بذار تو دلم بمونه که که هر حرفی زدن نداره سوال

ولی این شعر شاملو رو میشه با حس های مختلف خوند و ازش لذت برد (جدی میگم به خدا !تجربه کردم )چشمک

*از دوره آناتومی  خلاص شدیم به درس شیرین بیوشیمی رسیدم که ,فقط رسیدم !!! قرار نیست بگذرم ازش

من نمی دونم موقع انتخاب رشته چه جوی بود منو گرفته بود فقط داروسازی می خواستم چشمک خدارو شکر حد اقل اطرافیانم بیشتر از من عقلشون می رسید و نذاشتن من همچین خبطی بکنم برم دارو بخونم  !!! آخه یکی نیست بگه تو که ی بیوشیمی رو جون دادی واسه خوندنش چه جوری ترمی ١٠ واحد انواع شیمی میخواستی پاس کنینیشخند

واقعا راست می گن خیلی از حرفایی که در مورد تصمیم گیری های دوره نوجوونی می زنزن ! حالا بماند که چه حرفایی می زننچشمک

*عاشق ماه رمضونو مهمونی های افطارم  نیشخند آخ جون ی هفته پشت سر هم افطاری  ولی ...بعدش افطاری دادن !همون موقع هم از احساسم میگم ,چرا الان شادی کودکانمو ضایع کنم چشمک

+نوشته شده در چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸ساعت٤:٠۳ ‎ب.ظتوسط تارا مهاجر | نظرات ()
خورشید فردا طلوع خواهد کرد حتی اگه من و تو نباشیم

الان دوست دارم به اتفاقای خوب  فکر کنم ...حتی اگه تو این چند وقت اتفاقی نیفتاده که بشه بهش گفت خوب ,به اتفاقای خوب آینده فکر می کنم  به روزی که , به جایی که بفهمم و بتونم عدالت رو پیدا کنم با همین اندازه ی کوچیک خودم...

بتونم  واسه خودم حل کنم که ٢٠ سال اول زندگیم چی جوری گذشت ؟؟؟ از یادم بره  حرفایی که شنیدنش جز زندگیم شده بود , الان و این روزا  گویندش با شرم تو چشمام نگاه می کنه و میگه ببخشید که هیچ کدوم ازین حرفا واقعیت نداشت ...

با چشمای خیس و صدای پر بغض از اعتقاد  از دست رفته ی جوونش که من باشم می گه و نفرین می کنه باعث و بانیشو ...بیشتر دلم واسش می سوزه

همین قدر گفتم از این روزام ,بسه !!!

به ۶ ماه دیگه , به بعد علوم پایه 

به فروردین ٨٩ , به روزایی که می خوام رنگی بسازمشون   سفید صورتی آبی آسمونی ,پر موسیقی شاد ,پر از اشک شوق و خوشحالی, پر خنده با دل شاد ...

تموم شین روزای سیاه و خاکستری که تموم باورهامو شکوندین ...ولی ممنونم ازتون که منو به فکر واداشتین ! به اینکه نذارم با زور و تکرار اعتقادات دیگری بشه اعتقادم که حالا بخوام حسرت بخورم,حتی اگه اون عزیزترین کسم باشه !!!  

* کلی نقشه واسه بعد  ترم مهرم دارم ....آخ اگه تموم بشه  چی میشهچشمک

** ٢٠ سال اول زندگیمون که رفت پی بچه بازی و درس و مدرسه ,

 ٢٠ سال دوم هم باز میره واسه درس و کار ولی اینبار عاشقیم  می ذارم تو برنامهمژه

***امروز بازم  بیدادگاه تشکیل دادن !  دو شب پیشم یکی از دوستام رو آزاد کردن...خدایا از شرشون به تو پناه می آوریم خنثی 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸ساعت٩:٢٦ ‎ب.ظتوسط تارا مهاجر | نظرات ()