دندون شیری

من امیدی را در خود بارور ساخته ام ,تار و پودش را با عشق تو پرداخته ام .مثل تابیدن مهری در دل مثل جوشیدن شعری از جان مثل بالیدن عطری در گل ,جریان خواهم یافت ...راه خواهم افتاد باز از ریشه به برگ,باز از "بود"به "هست"...باز از خاموشی تا فریاد!

...محکوم باور های خویش

بوده ام دیروز هم آگاه ،از فردای خویش.

مهر ورزی کم گناهی نیست! می دانم

سزاوارم ،رواست

آنچه بر من میرسد ،زین ناسزا تر هم سزاست

در گذرگاهی که زور و دشمنی فرمانرواست (١)

امشب موندم چی بگم ؟ واقعا اینجا رو ساختم که راحت تر حرف بزنم ولی هنوز  که هنوزه به خودم اجازه نمی دم همه حرفامو بگم !! نه از ترس کسی یا گذر آشنایی که همه ی اینا بهونست ... می ترسم که حرفام شک باشه و  فک کنم داشتن همچین حرفایی تو ذهن هم ی جوری کفر ه !! یا حد اقل گناهه ناراحت

دلم نا جووووووووووووووور گرفته  دل شکسته  اصلا خورد شده شیکسته !!  هیچ ستاره ای که بتونه حال و روزم و شرح بده هم وجود نداره   

خوبه حد اقل تو این ماه این اتفاقا می افته  ماهی که ساعت به ساعتش رو  متعلق به وجودی می دونم که ....

خوشا آنان که الله یارشان بید ...

خودم که دارم می نویسم می فهمم پریشون و بی خود می نویسما ولی باز خوبه می نویسم  

بازم مثل هر  نیمه شب تا سحر دیوان حافظ و شعرای فریدون مشیری  رو می گشتم تا پیدا کنم حال و روزمو از زبونشون ...

دریغا ،دریغا،ندیدیم

که دستی درین آسمان ها ،

چه بر لوح پیشانی ما نوشته ست !

دریغا ،در آن قصه ها و غزل ها نخواندیم ،

که آب و گل عشق با غم سرشته ست!

فریب و فسون جهان را

تو کر بودی ای دوست ،

من کور بودم...!

*(١): با اینکه منظورم کاملا اخلاقیه  ولی هرگونه برداشتی آزاد است

.

.

.

ما نام خود ز دفتر دلها سترده ایم/در دفتر جهان ورق باد برده ایمخنثی

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ توسط تارا مهاجر نظرات () |

 تورا این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران ...

تورا تزویر غمخواران زپا افکند

...

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک, اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم ...

 

 

آخ که چقدر حرصمو در اوردین با رفتارای مسخره و بی مفهومتون عصبانی

هر چی خواستم این حرفارو به اینجا نکشونم نشد ولی حالم از همتون به هم می خوره بی برو برگرد

آدمایی که طاقت  شنیدن حرف حق رو ندارین و وقتی کم می آرین از اسلام مایه می زارین 

هیچی نمی گم دیگه چون بیشتر ازین اجازه ندارم حرف بزنم ولی همین قدر بگم که  ازونایی نیستم که فکر کنین باروزنامه و سایت و  اینا به اینجا رسیدم و الان و این چند وقت روزگارم از دستتون  به این وضع کشیده شده  که اینجوری راجع به من قضاوت می کنید !!

نه شاید خیلی بیشتر از شماو امثال شما  تو اصل داستان  بودم و آدماشو درک کردم  ناراحت

 بشنوید!!!

این "وای" مادر های جان آزرده است

...

دست ها از دستتان ای سنگ چشمان , بر خداست

گرچه می دانم ,

آنچه بیداری ندارد ,خواب مرگ بی گناهان است و وجدان شماست

با تمام اشکهایم ,باز ,_نومیدانه _ خواهش می کنم

بس کنید !

بس کنید !

فکر مادر های دلواپس کنید ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ توسط تارا مهاجر نظرات () |

 امروز همش حرفای ستاره دار میزنم چون هیچ حرفی واسه گفتن ندارم اگه دنبال حرف حساب هستین دیگه  ادامه ندین و پایین تر نرین!نیشخند

 

*من نمی دونم چرا هیچ وقت اتاقم تمیز نمیمونه ! ؟؟همیشه 2 روز اول که می رسم اونم با کلی عجز و التماس والد و والده ی عزیز  که چون روزای اوله سعی می کنم تمیز نگهش دارم ...ولی خدای بالا سر شاهده  بیشتر از دو روز نمیتونم اینجا تمیز بمونم !( البته خونه ی خودم همیشه برق میزنه ها اونم به برکت کارگرای محترمچشمک)>( زبون روزه نمیشه خالی بیخود بست )

**سال کنکور دکتر نکویی  تمام سعیش رو کرد به من یاد بده پشت میز درس بخونم  و مثه گونی گندم رو زمین پهن نشم !نیشخند حتی به زور هم متوسل شد  اما نشد  که نشد(یکی از علل پیشونی بلندی دکتر داشتن دانش آموزی مثل من بوده )

و هنوز که هنوزه  من میشم مرکز پرگار و به شعاع 1 متری خودم کتاب میچینم و تنها زحمتی که میکشم  اینه که  زاویه ام رو عوض میکنم و خودمو روبروی جزوه ی مورد نظر قرار می دم    خجالت

حالا که  روم باز شده دارم خودمو بهتون میشناسونم اینم بگم که هنوز ی عده ی کثیری دارن روم کار میکنن    که خودمو از جرگه ی جغد ها  جدا کنم و شب و روز واقعی رو بشناسم که هنوز تلاش هاشون نتیجه نداده ( وخامت این وضع به حدیه که من  ترم گذشته بعد عید به هیچ کلاس 8 صبحی نرسیدم و اگه نماینده کلاس  و دوستان  هوامو نداشتن  من قطعا  ازدرس باکتری و ویروس حذف می شدم ...خدایا به برکت این ماه عزیز منو امثال منو اگه از وضعشون ناراضین اصلاح کنخجالت)

***تو ماه رمضون مسئولیت سحری دادن به بندگان خدا به دوش من افتاده مژه اینقدر هم این مسئولیت رو به نحوه فوق احسنت انجام میدم !!( که پدر امروز ازم پرسید تو این چند وقت نکنه خوابی چیزی دیدی اینقدر خوب شدی؟؟سوال)

دلم می خواد ی لیست از هرچی عادات مزخرف دارم بنویسم ببینم چه  جونوری هستم که نگران مادر بهم گفتن فقط واست دعا می کنم یکی مثه خودت قسمتت بشه که بتونه با تو عادتات بسازه ( شاید همین جا جوون واجد شرایط پیدا شد از خود راضیچشمک)

التماس دعا مخصوصا الان که آنفولانزای مشکوک به نوع  آ  گرفتم لبخند

 

* عنوان پست: جمله ای ازجبران خلیل  که خوشم اومد و کاملا بی ربطه و تاکید دارم رو تیکه ی عاقل ترند شلبخند

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ توسط تارا مهاجر نظرات () |

تو کیستی ,که من اینگونه ,بی تو بی تابم ؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم .

.

.

.

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه !

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین ,آه !

مدام پیش نگاهی ,مدام پیش نگاه

.

.

.

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر !

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر !

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف !

ستاره هارا از آسمان بیار به زیر ؟

تو را به هر چه تو گویی , به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه , صبر مخواه .

که صبر راه درازی به مرگ پیوسته ست!

تو آرزوی بلندی و ,دست من کوتاه

تو دوردست امیدی و پای من خسته ست .

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته ست.

* هرگونه برداشت "سیاسی" بلا مانع می باشد نیشخند

نوشته شده در یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط تارا مهاجر نظرات () |

 داشتم فکر می کردم چقدر  دوره زمونه عوض شده ( اوا خواهرمژه)

 امروز و ١۶ سالگی خودم رو با خواهر عزیز دردونه ام داشتم مقایسه می کردم  دیدم چه خواهر خوبی بودم واسش ها ....جاده صاف کن بودم اساسیچشمک

واسه چه کارایی من اجازه می گرفتم و تازه اجازشم بم نمی دادن .... اون وقت این جقله تازه شاکی میشه میگه منو محدود می کنن !!! (آخ چه حالی میداد مثه من واسه ی جشن تولد ی هفته التماس می کرد و هر چی می گفتن مجبور می شد بگه چشم ) خانوم ساعت ١٢شب تازه زنگ میزنه  میگه زود نیاین سراغم ها آبروم میره فکر میکنن بچه مامانی ام  !!! آخه ربطش رو می گفت خوب بودسوال 

 هم حس من به اطرافمو اطرافیانم  عوض شده هم اطرافیانم دیدشون به من و دنیا !!! ولی هنوز غصه می خورم و حسرت !!!  بیشتر وقتی غصه می خورم که رفتارشون رو با خواهرم می بینم و ازادی هاشو با آزادی های خودمو برادرم مقایسه می کنم !!!

یادم می آد همیشه آرزوم بود با دوستام برم نمایشگاه کتاب  ولی این اجازه هثچ وقت صادر نشد حالام که دیگه از هفت دولت آزاد شدم خودم دوست ندارم برم !  (چقدر ساده و کودک بودم ها خجالت این روزا حتی واسه توضیح دادن اینکه کجا میرم هم دلم تنگ میشه )

یادم می آد دلم می خواست ی جا که میرم ١٠٠ بار بهم زنگ نزنن و بگن مراقب خودت باش  و حالا آرزومه بابام زنگ بزنه بپرسه کجام و مراقب خودم باشم  ! (بابا وقتی می خواد گیر اخلاقی و حجابی بده می گه هم مراقب خودت باش هم مراقب خدای بالا سرت ! منم چه چشم هایی که میگم و ...فرشته)

یادمه همیشه من و داداشم که پشت سر هم بودیم سعی می کردیم آمار همدیگرو بگیریم و  زیراب زنی کنیم واسه هم , چه قدر بهم میچسبید  وقتی مامانم نمیدونست کجاست سریع لوش بدم  شیطان حالا عشق می کنم وقتی زنگ می زنه میپرسه چه خبر  چی کارا میکنی تا ی هفته آمارمو بهش بدم وکلی ذوق می کنم وقتی میگه مواظب دور و بری هات باشی ها کوچولو قلب ( آخ  من عاشقتم خان داداشچشمک)

 تو همه  ی این تغییرا هنوز احساسم به مامانم دست نخورده و هنوز عین  بچگیام لجم می گیره از مامان بازیاش و نصیحتاش  ( الهی قربونش بشم خیلی گله ها من خیلی ی دندم )

جقله هم که حرف زدن نداره خودم بزرگش کردم می دونم چه دست گلی بزرگ کردم ولی نمی دونم چرا یهو از دستم در رفت زیادی بهش رو دادم که ای کاش نمی دادم خیال باطل

 دلم  میگیره  وقتی که فکر میکنم ممکنه  این احساسا هم ی روز عوض بشه و اینقدر  عوض بشم  و خدای نکرده عوضی بشم که برم و هیچ وقت سراغشونم نگیرم    ...

* چقدر متفرق فکر می کردم و نمی دونستم تا امروز! از ١۶ سالگی سارا شروع شد به عوضی شدن من رسید متفکر خوب شد بیشتر فکر نکردم

** فکر کردن آدم روزه دار هم ایشالا عبادته ! وقتی هم قند به مغزم نمیرسه جز اینم نباید فکر کنمچشمک

* خبر مسرت بخش دیگه گذر کردن از درس شیرین بیوشیمی بود که با یاری همساده این وری و اون وری تموم شد  بالاخرهنیشخند

*  التماس دعا

نوشته شده در یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط تارا مهاجر نظرات () |